← آرشیو مقالات

درآمدی بر بوطیقای نقد

بهمن نامور مطلق

پژوهش‌نامه فرهنگستان هنر (دوره جدید)، سال ۲، شماره ۱ — بهار ۱۳۹۸

چکیده

پیکره‌شناسی انواع نقد از قرن نوزدهم تا بیست‌ویکم در قالبی کلان، با تأثیرپذیری از بوطیقای ارسطویی و پیکره نقد نورتروپ فرای، و با تأکید بر دو محور پارادایم‌ها و رویکردها.

درآمدی بر بوطیقای نقد بهمن نامورمطلق، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی bnmotlagh@yahoo. com تاریخ دریافت مقاله97/10/15: تاریخ پذیرش مقاله97/12/06: این مقاله قصد دارد با روش پیکرهشناسی نقد و با تأثیرپذیری از بوطیقای ارسطویی و بهخصوص پیکرة نقد نورتراپ فرای به بررسی انواع نقدها بپردازد. نوشتار حاضر برخالف فرای قصد ندارد تا طرح تازهای از نقدها ارائه کند بلکه میخواهد نقدهای موجود به خصوص از قرن نوزدهم تا بیست و یکم را در قالب کالن و در منظری پانورامیک به نمایش بگذارد. در این خصوص بر چگونگی تأثیرگذاری دو محور اصلی یعنی پارادایمها و رویکردها تأکید میورزد.

پس از معرفی سررویکردها به مطالعة خود رویکردها و زیررویکردهای نقد و چگونگی شکلگیری آنها میپردازد. واژگان کلیدی: پیکرهشناسی، نقد، بوطیقا، انواع نقد، پارادایم، رویکرد. نقد ادبی -هنری به ویژه در ایران مقدمه از نبود و یا کمبود یک نگاه کالن و گسترده رنج میبرد و همین موضوع موجب شده است تا گستردگی و گوناگونی رویکردهای نقد چندان روشن نباشد. داشتن این منظر پانورامیک میتواند به نقدجویان و تحلیلگران کمک شایانی بکند. به خصوص اینکه دانشجویان هنر و ادبیات بدون آشنایی با صورتبندی نقد و گونهشناسی تحلیل به سختی میتوانند دست به انتخابی مناسب بزنند.

به همین دلیل معرفی پیکره و بوطیقای نقد در تحلیل ادبیات و هنر امری ضروری مینماید. پژوهشهای حوزة خلق (ادبی -هنری) با وجود تصویری جامع یا نسبتاً جامع از منظر نقد و تحلیل میتوانند بهتر به فرایند پژوهشی خویش بپردازند. همچنین با چنین نقشهای از انواع نقدهاست که میتوان به وضعیت آنها و سهم دانشها و فرهنگها در صورتبندی نقد پی برد. این مقاله میکوشد تا طرحی اولیه و کلی از پیکرة نقد ارائه کند. ساختارشناسی و صورتبندی نقدها الزمة هر حرکت پایداری در حوزة نقد بهشمار میرود. این نوع تحقیق بهشکلی از اشکال نق ِد نقد سرو کار دارد.

در این خصوص الگوهای زیادی وجود ندارند و از معدود الگوها میتوان به کتاب پیکرة نقد نورتروپ فرای اشاره کرد که میکوشد تا تصویری کالن از نقد و از گونههای ادبی -هنری ارائه کند و بوطیقای ارسطو را بهروز کند. برای این منظور نخست به گونهشناسی کالن نقدها و دستهبندی آنها پرداخته میشود. سپس چند مفهوم اصلی و عبارت کلیدی آن یعنی پارادایم و رویکرد مورد بررسی قرار میگیرد. خود نقد در اینجا تعریف نخواهد شد و نیازمند مبحثی مستقل و مفصل است. به همین روی به همان تعریف عمومی یعنی مطالعه بهویژه روش مطالعة کارشناسانه و تخصصی اثر هنری و ادبی بسنده میشود.

در انتها نیز پیکره بر اساس تالقی پارادایمها و رویکردها استخراج و ارائه میشود. نقد و نقادی از مهمترین ویژگیهای جامعة بشری محسوب میشود. از این لحاظ میتوان انسان را موجود نقاد تلقی و تعریف کرد. نهفقط نقد موجب تمایز انسان از غیرانسان میشود بلکه نقد معیاری برای تمییز میان جوامع انسانی نیز به حساب میآید. بدون نقد و نقادی انسان هیچگاه نمیتوانست به پیشرفتهایی که امروز تجربه کرده است دست یابد. جامعة بدون نقد و نقادی جامعهای ایستا و تکراری خواهد بود. همواره پیشرفت بشری در پرتو نقد صورت پذیرفته است. زیرا اگر نسبت به وضعیت موجود هیچ نقدی وجود نداشته باشد در نتیجه هیچ ارادهای برای تغییر و بهتر کردن آن نیز وجود نخواهد داشت.

به همین دلیل نقد را میتوان یکی از مهمترین عناصر تحول، رشد و پیشرفت تلقی کرد. یکی از دالیلی که برخی کشورها و فرهنگها توانستند به رشد و پیشرفت قابل توجهی دستکم در برخی از حوزهها نایل شوند همین توجه به نقد و نقادی بوده است. نگاهی هرچند گذرا به آثاری که در حوزة نقد نگاشته شده، بیانگر آن است که از اهمیت نقد 10دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 زمانی که نقد در جامعة اروپایی جدی گرفته شد فاصلة آن با جوامع دیگر محسوس شد. روش نقد دکارتی، انواع نقد کانتی، نقد خرد دیالکتیکی سارتر، نق ِد نقد تودورف، نقد چیست؟ میشل فوکو، پیکرهشناسی نقد نورتروپ فرای، نقد و کلینیک دلوز، نقد کار ژان -ماری ونسان 1و نقد تاریخ علم میشل بالی 2نمونههایی از بیشمار نظریه و اثر در این زمینه محسوب میشوند.

جامعة ایرانی و ایرانی -اسالمی نیز تا زمانی که نقد و نقادی در آن فعال بود دورة رشد و شکوفایی خود را سپری میکرد. آثاری مانند تهافتالفالسفة غزالی و به دنبال آن تهافتالتهافت ابنرشد و یا نقدالشعر قدامه ابن جعفر بیانگر این دورة درخشان هستند. با اینحال نقد برای اینکه مثبت و مؤثر باشد باید معیار و شاخص، قواعد و ضوابطی داشته باشد. در غیر این صورت به نام نقد، تخریب و ویرانی صورت میپذیرد. نقد و نقادی عنصری الزم نه برای کلیت جامعة بشری بلکه برای تکتک رشتهها و شاخههای زندگی و معرفت آن است. به همین دلیل یکی از مهمترین عناصر سازنده و پیشبرندة هر شاخة معرفتی نیز نقد است.

بهطور کلی معرفت بشری و علوم گوناگون بدون نقد نمیتوانند رشد کنند. به خصوص علم دورة معاصر بر پایة نقد و انتقاد استوار شده است. هنر و ادبیات نیز از این قاعده مستثنی نیستند. گرچه حوزة آنها تخیل و خالقیت است و با دیگر معرفتها مانند فلسفه و ریاضیات متفاوت است، اما همة انواع معرفت بشری نیازمند نقد هستند؛ با احتساب این مسئله که هر شاخهای نظام نقادانة خود را میطلبد. 1. Jean-Marie Vincent 2. Michel Blay همانطوری که گفته شد هنر و ادبیات نیز نیاز به نقد و نقادی دارند تا از دور باطل تکرار برحذر باشند. چنانکه مالحظه خواهد شد نقد هنری، هم میتواند به کلیت نظام خلقی یک دوره مرتبط شود و هم به یک گروه از آثار مانند مکاتب و هم به یک اثر.

برای اینکه هنر بتواند به رشد خود ادامه دهد و همراه با رشد سریع بشری حرکت کند باید به یک نظام نقادانه مجهز باشد. فقط در پرتو یک نقد منسجم و منطقی است که نقد میتواند در پیشرفت هنر و ادبیات مؤثر عمل کند. شناخت انواع نظریهها و روشهای نقد ضروری به نظر میرسد. این شناخت بیش از هرچیزی در فهم اثر از سوی منتقدان مفید خواهد بود و سپس به خود هنرمندان کمک خواهد کرد تا ضعفها و قوتهای خود را بهتر بشناسند و در نهایت خوانش و فهم اثر را برای مخاطبان در سطوح گوناگونی که هستند ممکن خواهد ساخت. بدون نقد نهفقط خلق اثر هنری دچار انجماد و نقص میشود بلکه فهم آن نیز ناقص خواهد ماند.

نقد کمک میکند تا داللتهای پنهان اثر آشکار و لذت و تأثیرگذاری آن نیز به مراتب بیشتر شود. با یک نگرش کالن میتوان نقدهای ادبی -هنری را به دو دستة بزرگ کاربردی و نظری تقسیم کرد. منظور از کاربردی که اغلب آثار نقد را به خود اختصاص میدهد این است که یک نقد برای بررسی یک یا چندین اثر 11دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پژوهشنامه فرهنگستان هنر 11 گونهشناسی مطالعات نقد مورد استفاده قرار گرفته باشد. این نوع از نقد از نظر بسیاری غایت نقد است، یعنی کاربرد آن در مطالعة اثر هنری بیشترین آثار مرتبط با نقد را به خود اختصاص میدهد و خود زیرگونههایی نیز دارد.

کارول دراین خصوص مینویسد«: ناگفته پیداست که ممکن است نقد در مقیاسهای گوناگونی صورت پذیرد. کسی ممکن است هدف نقد خود را تکداستان بلندی چون به سوی فانوس دریایی یا تکنمایشنامهای مانند مرد بالشی در نظر بگیرد، حال آنکه کس دیگری ممکن است که جنبش سبکشناختی کاملی، چون فتورئالیسم، را موضوع نقد قرار دهد» (کارول.)1۹:1۳۹۶، اما دستة دوم آثاری هستند که بر روی خود نقد متمرکز شدهاند یعنی نق ِد نقد یا فرانقد به حساب میآیند. نوشتار حاضر با این نوع از نقد سروکار خواهد داشت. به طور معمول آثار این گونه از نقد خودشان به سه دستة بزرگ قابل تقسیم هستند:

مطالعة یک رویکرد خاص، مطالعة چندین رویکرد رایج و نقدِ نقد. دستة نخست مطالعة یک رویکرد خاص است. بیشترین کتابهای نقد بر روی یک رویکرد متمرکز میشوند. برای مثال نقد روانکاوی یا نشانهشناختی. به طور معمول یکی از رویکردها انتخاب و در خصوص آن توضیح داده میشود. برای نمونه کتابهای درآمدی بر اسطورهشناسی یا درآمدی بر بینامتنیت از نویسندة این مقاله به همین دسته تعلق دارند. همچنین کتاب مکالمهگرایی نوشتة مایکل هولکوئیست به این گروه مرتبط میشود. دستة دیگری از کتابها نیز به چندین رویکرد، برای مثال ده رویکرد اختصاص مییابد.

آنها میکوشند تا نگاهی کالن در مورد نقدهای اغلب رایج و برجستة یک دوره داشته باشند و تاریخچه و همچنین روشهای آن را گاه همراه با مثالی کاربردی معرفی کنند. نقد ادبی در قرن بیستم نوشته ژان ایو تادیه یکی از آنهاست که به حدود ده رویکرد برجستة نقد در قرن بیستم میپردازد. نظریه و نقد ادبی نوشتة حسین پاینده که به یازده رویکرد و زیررویکرد اختصاص یافته نیز در این دسته قرار میگیرد. دستة سوم نیز به بررسی خود نقد میپردازند. این دسته انواع متنوعی دارد که میتوان به نظریههای نقد، تاریخ نقد، مباحث بینارشتهای نقد مانند نقد و ایدئولوژی اشاره کرد.

این دسته را میشود به چندین گونه یا زیرگونة بزرگ نیز تقسیم کرد و شاید در یک نوشتار مفصل باید به آن پرداخت. برای مثال همین روابط بینارشتهای خود یک گونة بزرگ است که کلیة روابط میان نقد ادبی -هنری و عناصر بیرون از نقد را دربر میگیرد. آثاری چون هرمنوتیک فلسفی و نظریة ادبی نوشته جوئل واینسهایمر و همچنین فلسفة فیلم نوشتة احمدرضا معتمدی را میتوان در این زمره قرار داد. تاریخ نقد ادبی اثر رنه ولک، برخی از آثار گئورگ لوکاچ مانند نویسنده، نقد و فرهنگ، همچنین اغلب کارهای تری ایگلتون مانند نظریة ادبی در همین دسته جای میگیرند.

همچنین میتوان از نقد عکس تری برت و یا درآمدی بر نظریههای عکاسی اشلی الگرینج نیز یاد کرد. همانطوری که مالحظه شد، در اینجا پیکرة مطالعاتی خود ادبیات یا هنر است. 12دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 باید یادآوری کرد که برخی از آثار برای استادان و متخصصان آن حوزه نوشته شده است و به نوعی از آثار بنیادین و عمیق در حوزة نقد محسوب میشوند؛ اما برخی دیگر برای نقدپژوهان جوان یا عالقهمندان تهیه شده تا با خواندن این مطالب و نقدها بتوانند آثار هنرمند مورد عالقة خود را بهتر بشناسند و دریافت بهتری از آن داشته باشند. بیتردید گونهشناسیهای دیگری نیز در خصوص نقد هنری وجود دارد که از زاویهها و مناظر دیگری انجام میشود که باید در جای خود مورد بررسی قرار گیرد.

نوشتار حاضر براساس گونهشناسی مذکور را موضوع مباحث بعدی قرار میدهد. برای روشنتر شدن پیکرهشناسی و بوطیقای نقد مناسب است نخست چند واژة اصلی و کلیدی مرتبط مورد بررسی قرار گیرند تا بر اساس آنها بتوان به پیکرة نقد دست یافت. در این میان مفاهیمی مانند پارادایم و رویکرد از اهمیت ویژهای برخوردارند. چنانکه گفته شد برای تبیین نقد، نظریه و روش پیکرهشناسی رویکردهای نقد الزم است چند کلیدواژه مورد اشاره قرار گیرد و معنایی هرچند اولیه از آنها ارائه شود. نقد، تحلیل و نظریه از این واژگان محسوب میشوند. نقد: گرچه مطالعة واژة نقد خود نیاز به یک بحث مستقل دارد اما مناسب است به صورت بسیار مختصر به آن پرداخته شود.

نقد یکی از واژههای به شدت چندمعنایی محسوب میشود چنانکه عدم توجه به این ویژگی معنایی میتواند موجب سوءتفاهمهای بسیاری شود. نقد را گاهی معادل ارزیابی یا داوری و یا تحلیل، گاهی نیز معادل خوانش و توصیف و نیز مفاهیم دیگر گرفتهاند. با این حال میتوان معانی گوناگون آن را به دو دستة کلی تقسیم کرد: در معنای عمومی و در معنای خاص و تخصصی. نقد در کاربرد عمومی معنای گستردهای دارد چنانکه گاهی معادل مطالعه به حساب میآید. یعنی هرگونه مطالعهای را نقد مینامند. همین اختالفات موجب شده است تا تاریخ نقد نیز مانند تعریف آن دچار مشکل شود.

تری برت در این خصوص مینویسد«: به گفتة جیمز الکینز، در مدخل نقد هنری در واژنامة هنر، هیچ تاریخ قابل اعتمادی از نقد هنری در دست نیست و توافقی بر سر معنای این اصطالح وجود ندارد. برخی از محققان تاریخ هنر و نقد هنر را یکسان میشمارند و میان آنها فرقی نمیبینند، برخی دیگر هم نقد هنر را مبنا یا نتیجة تاریخ هنر میدانند» (برت.)۳۵:1۳۹۶، اما نقد در معنای خاص و تخصصی خودش بیشتر به روش نظاممند مطالعة آثار ادبی -هنری اطالق میشود. در این صورت نقد یا بهتر بگوییم روش نقد یکی از دو عنصر اصلی رویکرد به حساب میآید. به عبارت روشنتر هر رویکردی دستکم دو عنصر اصلی دارد که یکی نظریه و دیگر روش نقد است.

با همین روش است که مطالعة آکادمیک خود را از مطالعة غیرآکادمیک متمایز میسازد. چنانکه مشاهده میشود نقد در معنای عام فراتر 13دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پژوهشنامه فرهنگستان هنر 13 از واحد رویکرد به حساب میآید در صورتی که نقد در معنای خاص و تخصصی آن یک قسمت از رویکرد محسوب میشود. همچنین به همراه بسیاری از محققان این عرصه باید خاطرنشان کرد نقد با شرایطش نقد است و نه با نامش. به بیان دیگر هر متنی را که ادعای نقد کرد نمیتوان نقد نامید. همچنین برخی بر این باورند که نقد وظیفة ارزیابی ندارد و بیشتر دریافت نظاممند یا معناشناسی نظاممندی از آثار هنری -ادبی است.

در مقابل برخی با تکیه بر ریشة لغت نقد بر ارزیابی تأکید میورزند. کارول از این دستة دوم است که میگوید«: اصطالح «منتقد» ()criticاز واژة یونانی (Kritikosکسی از هیئت داوران که حکم را اعالم میکند) اشتقاق یافته است» (کارول.)2۰:1۳۹۶، در واقع، اکثر نظریههای نقدی که امروز در دست داریم، در اصل، نظریههای تفسیرند. نظریههای تفسیر دربارة دریافت معنا (از جمله، معنای نشانهای) از آثار هنری سخن میگویند. آنها تفسیر را سرلوحة کار نقد قرار میدهند» (همان:.)11کارول تفسیر را در مقابل داوری و ارزیابی قرار میدهد و خودش معتقد است منتقد هنری الزم است که ارزیابی کند.

او در مورد کتاب خود دربارة نقد مینویسد: «این فرضیه که جوهرة نقد ارزیابی استوار بر پایة دالیل منطقی است، اندیشة اصلیای است که به این کتاب نظم میبخشد» (همان.)1۵: از سوی دیگر فردی مانند دیو هیکی مینویسد«: من شیء هنری را میبینم؛ این مشاهده را به تصویر ترجمه میکنم؛ این تصویر را به کالم برمیگردانم و سپس هر فکر درخوری به ذهنم برسد، به این کالم اضافه میکنم» (نک برت.)۷۳:1۳۹۶، بر این اساس منتقد بیش از هرکاری دست به عمل ترجمه میزند و نقش هرمسی به خود میگیرد. یعنی اینکه زبان شاعران و هنرمندان را برای مردم ترجمه میکند.

در اینجا نقد بیشتر به معنای تخصصی آن به کار میرود، چنانکه روش تحقیق و رمزگشایی اثر هنری تلقی شده است. بدینترتیب نقد میتواند به انواع روشها و شیوههایی که به واسطة آن به مطالعة یک اثر هنری در دل یک رویکرد پرداخته میشود، اطالق شود. نظریه: رویکردها بخش مهم دیگری نیز دارند که هستة اصلی رویکرد را شکل میدهد و آن نظریه است. هیچ رویکردی نمیتواند بدون نظریه باشد و همة عناصر یک رویکرد به واسطة همین نظریة اصلی شکل میگیرد. بدون نظریه رویکرد تازهای ممکن نیست و سایر عناصر مانند روش خود را باید با نظریه هماهنگ کنند.

البته رابطه میان نظریه و روش رابطهای پیچیده است که باید در جای خود مورد مطالعه قرار گیرد. به عبارت دیگر، نمیتوان از نقد و رویکرد سخن گفت اما از نظریه سخنی به میان نیاورد. نظریه چنانکه از عنوانش مشخص میشود ارتباط تنگاتنگی با تفکر و دانشهای فکری به خصوص فلسفه دارد. هرگاه رویکردها به خصوص سررویکردهای نقد توانستهاند با فلسفه پیوند بخورند نظریههای غنیتری پدید آمده است. روالن بارت در آغاز کتاب نقد و حقیقت بر این موضوع تأکید میورزد و شکلگیری «نقد نو» را متأثر از فلسفة نوین پس از جنگ جهانی دوم فرض میکند).

(Barthes, 2002 14دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پین و حبیب در مقدمة کتاب تری ایگلتون، در اهمیت نظریه میگویند«: کار نقد ادبی در هر سطحی که اختیار شود ناگزیر به مسائل نظری منتهی خواهد شد» (ایگلتون، .)۹:1۳۸۶نظریهها نیز میتوانند با توجه به ارتباطی که با کنشها به خصوص کنشهای اجتماعی دارند دستهبندی شوند. ایگلتون در این باره مینویسد«: به نظر من وقتی نظریه بیش از حد از عمل و کنش دور بماند، و اینجا مقصودم فقط نظریة ادبی نیست، بلکه معنای وسیعتری از نظریه را در نظر دارم، باید حواسمان باشد که با مسئلهای روبهرو هستیم» (همان.)۳۴:

چنانکه مالحظه میشود جنبة عملی نظریه از سوی افرادی مانند ایگلتون که تمایالت اجتماعی و چپ دارند بسیار مهم تلقی میشود. نظریهها، نگرش و هدف رویکرد را مشخص میکنند و روشهای نقد نیز شیوههای دستیابی به نتایج تحقیقاتی در مورد آثار را تعیین میکنند. بنابراین دو عنصر الزم و ملزوم هم به حساب میآیند. این دو عنصر از عناصر اصلی رویکردها به شمار میروند که در مورد آن صحبت خواهد شد اما پیش از رویکرد مناسب است کمی در خصوص پارادایم که نقش مهمی در تغییرات رویکردها دارد توضیحی داده شود. از نظر ریشهشناسی لغوی پارادایم پارادایم از ریشة یونانی پارادیگما به معنای الگو، مدل و نمونه برگرفته شده است.

در زبانشناسی به ریشة یک فعل یا اسم گفته میشود که بر اساس آن فعلهای دیگر صرف و یا اسمهای دیگر برگرفته میشوند. در فرهنگهای لغات از آن با معنایی مانند بازنمایی، نگرش به جهان، مدل و الگو و یا جریان فکری یاد شده است. به مرور زمان از پارادایم به معنای الگوهای فکری استفاده شد. همچنین این واژه در جامعهشناسی به مجموعة عوامل و عناصری اطالق شد که بر اساس آن یک فرد واقعیت را دریافت میکند. در اقتصاد نیز کم و بیش معادل بافت قرار میگیرد چنانکه تغییر پارادایم تغییر بافت و شرایط اقتصادی تلقی میشود. همانطوری که مالحظه میشود پارادایم واژهای چندمعنایی محسوب میشود چنانکه از یک دوره به دورهای دیگر و از یک رشته به رشتهای دیگر معنای متفاوتی پیدا میکند.

در اینجا با توجه به موضوع مورد بررسی بر روی یکی از آنها که مربوط به شناختشناسی است بیشتر تکیه میشود. در واقع، این واژه در سال 1۹۶2میالدی و به دنبال انتشار کتاب معروف توماس کوهن یعنی ساختار انقالبهای علمی بیش از پیش مورد توجه و استفاده قرار گرفت. در این کتاب به خصوص بر دو معنای این واژه تأکید شده است: مجموعهای از نگرشها و باورهای یک گروه و همچنین یک الگو برای حل یک مسئله. البته پارادایم در نگرش کوهن به ساختارهای علمی محدود میشود. «در تالش برای کشف خاستگاه این تفاوت است که من به شناخت نقشی پرداختم که در تحقیقات علمی پارادایم نامیدهام.

یعنی کشف علمی و جهانی شناختهشده برای یک زمان برای یک اجتماع از محققان، مسائل نمونه و راهحلها را تغذیه میکند)Kohn, 1983: 11(». و 15دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پژوهشنامه فرهنگستان هنر 15 در ادامه مینویسد«: هر انقالب علمی دیدگاه تاریخی گروهی را که در آن زمان زندگی میکنند دگرگون میکند. این دگرگونی دیدگاه باید بر روی ساختار انتشارات تحقیقات پساانقالبی تأثیر گذارد» (.)Ibid: 12 در معنایی گستردهتر که مورد نظر ما نیز هست، پاراداریم به واحد بزرگی اطالق میشود که مجموعهای از شناختهای یک دوره را دربر میگیرد.

به قول هگل این واحد بزرگ شناختی «روح زمان» نیز محسوب میشود. زیرا همة عناصر شناختی یک دورة مشخص را متأثر میکند. پاردایم بیش از هرچیز با شناخت سر و کار دارد چنانکه میتوان در معنای مورد نظر«، اپیستمه»۳ی فوکو را نیز کم و بیش معادل آن فرض کرد؛ همچنین آن چیزی که ژان پیاژه از آن با عنوان «چارچوب شناختی» یاد کرده است. اسطورهشناسی مانند ژیلبر دوران از عبارت «حوضچة معنایی» ۴استفاده کرده است. چنانکه گفته شد معنایی که ما در اینجا مورد استفاده قرار میدهیم بیشتر به همین معنا نزدیک است. به عبارت دیگر پارادایم در اینجا گستردهتر از معنای توماس کوهن به عنوان بزرگترین واحد معنایی تلقی میشود که مجموعة نگرشها و دانشهای یک دوره را دربر میگیرد.

بنابراین پارادایم توماس کوهن بخشی از پارادایم در این نوشتار محسوب میشود. پاردایمها دگرگونیهای اساسی در تفکر، احساس و رفتار انسان به وجود میآورند و میتوان همراه با کوهن گفت که آنها سبک زندگی را در یک جامعه تغییر میدهند. در 3. Episteme 4. Bassin sémantique واقع، پارادایمها چهار تغییر اساسی در نگرش انسانها ایجاد میکنند: تغییر در نگاه به خود، تغییر در نگاه به دیگری، تغییر در نگاه به جهان و تغییر در نگاه به متن. به عبارت دیگر، با تغییر پارادایم انسانها به خودشان آنطوری نگاه نمیکنند که در گذشته نگاه میکردند و یا به دیگری نگاه تازهای پیدا میکنند.

همچنین شناخت و برداشت ما از جهان با تغییر هر پاردایمی دگرگون میشود. نکتة مهم در اینجا این است که با تغییر پارادایم نگاه ما به متن نیز تغییر میکند. یعنی امروز ما به متن و اثر هنری و ادبی آنطوری نگاه نمیکنیم که در گذشته مینگریستیم. نسبت مؤلف با اثر، مخاطب با اثر یا مخاطب و مؤلف، اثر با بافت و گفتمان همچنین مؤلف با گفتمان همواره در طول تاریخ با تغییر پاردایمها تغییر کرده است. علت اساسی دگرگونیها در اثر هنری و شکلگیری مکاتب و سبکهای گوناگون همچنین غلبة یک گونه بر گونة دیگر یا زایش گونههای تازه همین تغییر پارادایمها هستند.

از اینرو آنها در چگونگی خلق اثر مؤثرند. بنابراین نمیتوان به پیکرهشناسی نقد و رویکردهای نقد پرداخت اما نسبت به پارادایمها بیتوجه یا کمتوجه بود. زیرا زندگی و جایگاه رویکردها و زیررویکردهای نقد بستگی به نوع ارتباط و انطباقی دارد که با پارادایمها برقرار میکنند. در نتیجه پارادایمها موجب دگرگونیهایی گاه اساسی و بنیادین در رویکردهای نقد نیز میشوند. اینکه خود پارادایمها چگونه تغییر میکنند و مرگ و میر آنها بر اساس چه عواملی صورت میگیرد خود بحثی مفصل و بسیار پیچیده محسوب میشود. از نظر کوهن «پارادایمهای 16دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 نوین از پارادایمهای قدیم زاده میشوند» (نک حیدری، .)1۳۶:1۳۹۳این امری طبیعی است که هر پارادایم تازهای بر پایة پارادایمهای گذشته شکل میگیرد.

به عبارت دیگر هرگاه پارادایمی شکل میگیرد پس از مدتی و با تغییراتی که در فرهنگ انسانی رخ میدهد جایگاهش دستخوش دگرگونی میشود. وقتی که پارادایم قدیمی ضعفها و نقصهای خود را عیان میکند عدهای که کمتر به آن تعلق دارند و اغلب جوانان در پی پارادایمی تازه میگردند تا بتواند به نیازهای متفاوت و تازة آنها بهتر پاسخ بدهد. این عنصر تازه با توجه به همین ضعفها و نقصها به شکل اغلب دیالکتیکی انجام میگیرد. در این فرایند پاردایمها صورتبندی معرفت بشری را شکل و آنها را به نفع خود تغییر میدهند. دانشهایی را از صحنه خارج و حاشیهنشین میکنند و دانشهایی دیگر را در کانون این صورتبندی قرار میدهند و یا دانشهای تازهای را تکوین میکنند.

حال مناسب است به تعدادی از مهمترین پارادایمهای عرصة هنر و ادبیات اشاره کنیم. پارادایمها نیز مانند بسیاری از مقوالت به شکل درجهای طبقهبندی میشوند. به عبارت دیگر همة پارادایمها از قدرت و گستردگی یکسانی برخوردار نیستند. برخی از آنها کالنتر و برخی دیگر خردتر هستند. به همین دلیل میتوان در این خصوص سرپارادایمها را از میان پارادایمها و خردپارادایمها متمایز کرد. سرپارادایمها خود از چندین میانپارادایم و میانپارادایمها به نوبة خود از چندین خردپارادایم تشکیل میشوند. سرپارادایمها شامل باستانی، میانی، مدرن و معاصر میشوند و در واقع بزرگترین واحدهای پارادایمیک محسوب میگردند.

هر سرپارادایم دارای چندین میانپارادایم است. به طور مثال در دورة مدرن با تعداد قابل توجهی از میانپارادایمهای مهم روبهرو هستیم: خردگرایی و فلسفی، رمانتیستی و ایدهآلیستی، علمگرایی و پوزیتیویستی، تجربهگرایی، کارکردگرایی و ساختارگرایی. از مهمترین رویکردهای معاصر و یا پست مدرنیسم میتوان به پساساختارگرایی و جغرافیاگرایی همچنین زیستمحیطگرایی اشاره داشت. رویکرد به طور معمول، معادل واژة التینی ()approcheبه کار برده میشود. اپروش از فعلی با معنای «نزدیک شدن» برگرفته شده است و به همین دلیل نزدیک شدن به چیزی به خصوص حقیقت آن چیز نیز با همین واژه بیان میشود.

رویکردها میکوشند تا ما را به معنای نهفتة آثار ادبی و هنری آشنا کنند. همچنین رویکردها میتوانند جنبههای گوناگونی داشته باشند که یکی از آنها رویکرد روششناختی است. رویکرد روششناختی رویکردی است که به مجموعة نظریهها و روشهای اغلب مرتبط با یک رشتة خاص تخصصی به منظور بررسی و مطالعة آثاری ادبی -هنری اطالق میشود. در این خصوص گاهی نیز از عبارت رویکرد تحقیقی استفاده میشود. رویکردهای تحقیق از عناصر متفاوتی تشکیل میشوند که برخی شناختی و برخی کاربردی هستند. به عبارت 17دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پژوهشنامه فرهنگستان هنر 17 رویکردها دیگر هر رویکردی باید نظریه و روش تحقیقی داشته باشد اما همچنین الگوهای فرایندی و مهارتهای پیادهسازی را نیز ارائه کند.

رویکردهای تحقیقی در عرصة خلق به دو دستة کلی درون هنری و برون یا بیناهنری قابل تقسیم هستند. رویکردهای درونهنری آنهایی هستند که درون دانشهای هنر و ادبیات تکوین یافتهاند. این رویکردها به وضعیت درونی اثر از نظر هنری یا ادبی میپردازند. مهمترین آنها عبارتاند از -1: سبکشناسی -2، گونهشناسی-۳، روایتشناسی -۴، متنشناسی و متنکاوی -۵، فرمالیسم، -۶بینامتنیت -۷، صناعات (ادبی -هنری). اما بیشتر رویکردها به دستة برون یا بینارشتهای تعلق دارند که میتوان از میان آنها به فلسفی، جامعهشناختی، روانشناختی و یا اسطورهشناختی و نشانهشناختی اشاره کرد.

رویکردهای برون یا بینارشتهای مربوط به تحقیق رشتههای دیگری به غیر از مطالعات هنری یا ادبی است که به مطالعة هنر یا ادبیات میپردازد و در مورد آن بیشتر توضیح داده خواهد شد. در واقع، هر رویکردی از زاویهای خاص بر روی بخش یا بعدی خاص از اثر هنری متمرکز میشود و آن را کانون مطالعات خویش قرار میدهد. از آنجایی که اثر هنری از ابعاد و جنبههای گوناگونی ترکیب شده است طبیعی است که از رویکردهای گوناگونی نیز تکوین یافته باشند. برای مثال یکی به بعد اجتماعی و دیگری به بعد روانشناختی، تعدادی به جنبة فلسفی و تعدادی دیگر به جنبة اسطورهشناسی اثر میپردازند.

رویکردها از این جهت نیز قابل توجه هستند که میتوانند موضوعات گوناگونی را کانون تحقیق خویش قرار دهند. به عبارت روشنتر، برخی رویکردها بر مؤلف و برخی دیگر بر متن، تعدادی بر مخاطب و تعدادی دیگر بر بافت و گفتمان تأکید بیشتری میورزند. البته چنانکه خواهیم دید در این خصوص پارادایمها نقش مهمی ایفا میکنند. همچنین میتوان اضافه کرد که تقریبا همة این تحقیقات به دو صورت انجامپذیر است: تطبیقی و غیرتطبیقی. به عبارت دیگر، هم رویکردهای درونی و هم رویکردهای بیرونی هردو قابلیت تبدیل شدن به تطبیقی را دارند. البته برخی از رویکردها قابلیت تطبیقی بیشتری دارند یعنی به طور بنیادین تطبیقی محسوب میشوند.

از میان آنها میتوان به بینامتنیت یا تا حدی اسطورهای اشاره کرد. دستة تطبیقی نیز تعدادی رویکردهای مخصوص دارد و برخی از رویکردهای آن چنان توسعه یافتهاند که امروزه به عنوان یک رویکرد مستقل شناخته میشوند. برای مثال تصویرشناسی یکی از رویکردهای مهم ادبیات و هنر تطبیقی محسوب میشود همچنان که پسااستعماری نیز یکی دیگر از این رویکردها بود که امروزه به عنوان رویکردی مستقل از آن یاد میشود. نقد جغرافیایی نیز بیشتر به دستة دوم نزدیک است زیرا برتران وستفال، طراح این نقد خود یک تطبیقگراست. 18دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 رویکردها نیز مانند پارادایمها انواع سررویکردها از اندازة کمی و کیفی متفاوتی تشکیل شدهاند.

یعنی هم نسبت به رویکردهای دیگر از گسترة یکسانی برخوردار نیستند و هم درون خودشان دارای دستهبندیهایی هستند. به همین دلیل آنها را نیز به سه دستة کلی میتوان تقسیم کرد: سررویکردها، میانرویکردها و زیررویکردها. بحث در مورد خود رویکردها بحثی مفصل است که الزم است در جای خود مورد توجه قرار گیرد و در اینجا به اندازة نیاز از آنها بهره برده میشود. اگر بخواهیم مهمترین سررویکردهای مطالعه و نقد هنری و ادبی را نام ببریم میتوان به موارد زیر اشاره کرد: -1هرمنوتیک -2، اسطورهشناختی -۳، تاریخگرایی و نوتاریخگرایی -۴، جامعهشناختی و مارکسیستی، -۵فیلولوژیک و اونوماستیک -۶، روانشناختی-۷، پدیدارشناختی -۸، گفتوگومندی -۹، مضمونی، -1۰انسانشناختی و مردمشناختی -11، زیباییشناختی دریافت -12، سنتگرایانه -1۳، آیکونولوژی، -1۴نشانهشناختی -1۵، تکوینی -1۶، شرقشناسانه و پسااستعماری -1۷، واسازانه -1۸، فمینیستی-1۹، جغرافیایی -2۰، زیستمحیطی.

شاید این پرسش مطرح شودکه جایگاه نخستین نقد یعنی فلسفی که بتواند شامل مباحث فیلسوفان اولیه مانند افالطون و ارسطو باشد، کجاست. نخست باید گفت که الزم است برای فلسفه یک جایگاه به مراتب باالتر از سررویکرد قایل شد، زیرا خودش موجب شکلگیری چندین سررویکرد مانند هرمنوتیک، پدیدارشناختی، زیباییشناسی دریافت، واسازانه و حتی مضمونشناسی شده است. دوم اینکه این نوشتار بر سررویکردهای فعال در قرن بیستم با کمی پیش و پس متمرکز میشود. مناسب است در همینجا یادآوری شود که برخی از سررویکردها ریشه در سررویکردی دیگر دارند اما به مرور به دلیل اهمیت فراوانی که یافتهاند خود شکلی مستقل نیز پیدا کردهاند؛ برای مثال میتوان به مضمونشناسی و زیباییشناسی دریافت ارجاع داد که هر یک به ترتیب از پدیدارشناسی و هرمنوتیک معاصر خود برگرفته شده که آن هم از پدیدارشناسی شکل گرفته است.

مکتب کنستانس هرمنوتیک پدیدارشناسی فلسفه همانطوری که مالحظه میشود پدیدارشناسی یکی از دهها رویکرد برگرفته شده از فلسفه است. پدیدارشناسی نیز به نوبة خود دارای زیررویکردهای گوناگونی مانند شناختشناسی هوسرلی، هستیشناختی هایدگری، اگزیستانسیالیستی سارتری، ادراکی مرلوپونتی، مثالی کربنی، مضمونی باشالری و هرمنوتیکی گادامری است. اما از هرمنوتیک گادامری نیز زیرشاخههایی مانند مکتب کنستانس ۵متولد میشود. همچنین در مکتب کنستانس 19دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پژوهشنامه فرهنگستان هنر 19 5. Ecole de constance آلمان دو شاخة فرعی دیگر خودنمایی میکنند که یکی را یائوس و دیگری را آیزر نمایندگی میکنند.

اگر بخواهیم مثال دیگری بزنیم میتوان از نشانهشناسی یاد کرد که بهطور همزمان و بدون هیچگونه ارتباط نظاممندی در سه نقطة فرهنگی غرب یعنی اروپای شرقی، اروپای غربی و آمریکا با سه رویکرد فرهنگی، زبانشناختی و فلسفی شروع به فعالیت کرد. هرکدام از این جریانات برای خود مکاتب دیگری را مانند پراگ، کپنهاگ و ایتالیایی-آمریکایی شکل دادند. بخشی از این فرایندها در شکل زیر به نمایش گذاشته شده است: حلقه تل کل جریانهای فرانسوی مکتب کپنهاگ اروپای غربی سوسوری مکتب ایتالیایی -آمریکایی آمریکایی پیرسی نشانه شناسی مکتب پاریس نشانهشناسیفرهنگی مکتب پراگ اروپای شرقی یاکوبسنی حال هریک از این شاخههای انتهایی خود دارای شاخههای خردتری شدهاند که امروزه به عنوان روشهای اصلی مورد استفادة تحقیقات ادبی -هنری قرار میگیرند.

برای مثال در مکتب پاریس شاخههای برجستهای وجود دارد که یکی از آنها نشانهشناسی اجتماعی اریک الندوفسکی ۶است. تحقیقات وی نهفقط در اروپا بلکه در سراسر جهان از جمله در ایران طرافداران و شارحان برجستهای دارد. جریان تل کل ۷نیز به نوبة خود گسترش یافته است چنانکه یکی از شاخههای آن بینامتنیت است. بینامتنیت که توسط کریستوا مطرح شد به نوبة 6. Éric Landowfski 7. Tel Quel خود شاخههایی مانند بینامتنیت خوانشی و ترامتنیت را موجب شد. سررویکردها نیز از انواع خردتری شکل میگیرند که آن را میانرویکرد مینامند و در واقع همین میانرویکردها هستند که بیشتر برای مطالعه مورد استفاده قرار میگیرند.

در اینجا برای تسهیل در سخن به جای عبارت میانرویکرد از واژة رویکرد استفاده میشود. هر سررویکردی خود رویکردهای گوناگونی دارد. البته با توجه به عمر و قدرت سررویکرد تعداد رویکردهای هر سررویکرد متفاوت و گوناگون است. رویکردها از نظریه و روشهای نقد مشخصی برخوردارند و امکان مطالعه و تحلیل آثار ادبی و هنری را فراهم میآورند. در واقع، موضوع اصلی همین است که رویکردها با تغییر پارادایمها بیشترین تغییر را میکنند و اغلب مواقع یک رویکرد تازه جایگزین رویکرد گذشته میشود تا بتواند با بهره بردن از پارادایم مسلط به بررسی اثر هنری -ادبی بپردازد.

برای نمونه میتوان به سررویکرد اسطورهشناسی و رویکردهای آن اشاره کرد. سررویکرد اسطورهشناسی در اوایل قرن نوزدهم توسط فردریش کروزه ۸در پارادایم رمانتیسم آن هم از گونة آلمانی شکل گرفته است. نگاه این پارادایم مهم به حوزة هنر و ادبیات موجب شد تا روش تحقیق در این رویکرد تمثیلی باشد. در نیمة دوم این قرن با تغییر پارادایم و رشد علمگرایی در سطح از سررویکرد تا میانرویکرد 8. Frédéric Creuzer 20دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 اروپا و به خصوص تجربهگرایی در انگلستان رویکرد فیلولوژیک بر بخش بزرگی از معرفت مسلط میشود.

بر اساس همین تغییر پارادایم رویکرد فیلولوژیک توسط ماکس مولر آلمانیتبار در انگلستان شکل میگیرد. سپس در بخش قابل توجهی از اروپا پارادایم تازهای با عنوان کارکردگرایی رایج میشود. نتیجة حضور یک پارادایم تازه در اسطورهشناسی، نظریة ژرژ دومزیل است که کارکردهای سهگانه را به خصوص برای مطالعة آثار هندواروپایی ارائه میکند. با ظهور و قدرت گرفتن ساختارگرایی نیز رویکردهایی هماهنگ و سازگار در اسطورهشناسی متولد میشوند که از میان آنها میتوان به تکاسطوره، اسطوره-گونهشناسی و اسطورهسنجی اشاره کرد. با گذر معرفت به خصوص در غرب از ساختارگرایی به پساساختارگرایی رویکرد اسطورهکاوی تکوین مییابد تا اسطورهشناسی بتواند نسخة سازگار خود با این تغییر را شکل دهد.

در ادامة بحث رویکرد از رویکرد تا باید گفت گاهی و شاید زیررویکرد بتوان گفت در بسیاری از موارد رویکردها دارای زیررویکردهایی هستند که برای تحقیق نمیتوان آنها را نادیده گرفت. زیررویکردها تفسیرهای گوناگون رویکردها از پارادایمها تلقی میشوند؛ به عبارت دیگر فرهنگها و گروههای علمی نقش تعیینکنندهای در گوناگونی تفسیر و سپس شکلگیری زیررویکردها دارند. برای مثال با رجوع به سررویکرد اسطورهشناسی میتوان گفت که یکی از رویکردها اسطورهکاوی است. حال اگر بخواهیم زیررویکردهای آن را برشماریم میتوان گفت که نخستین زیررویکرد یا شیوة تحقیقی همان تمدنکاوی ارائهشده توسط روژمون 1۰است.

سپس ژیلبر دوران با طرح حوضچة معنایی به اسطورهکاوی توجه نشان میدهد. پس از آن پیر برونل در محور درزمانی به مطالعة اسطورهکاوی میپردازد. هربرت فیشر نیز با تأکید بر روانشناسی اجتماعی طرحی نو در این خصوص ارائه میکند. میشل مفزولی 11را نیز، که با گرایش جامعهشناسی در این زمینه دست به مطالعه میزند، میتوان اسطورهکاو دانست. پیر سولیه را نمیتوان نادیده گرفت، زیرا یکی از مهمترین شخصیتهای این حوزه است که با تأکید بر روانشناسی یونگی دست به اسطورهکاوی میزند. میشل کازنو 12نیز به دنبال سولیه با همان جهتگیری به اسطورهکاوی میپردازد.

اسطوره شناسی اسطوره کاوی سررویکرد 9. Georges Dumezil 21دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پژوهشنامه فرهنگستان هنر 21 دورانی (میان)رویکرد برونلی زیررویکرد 10. Rougemont 11. Michel Maffesoli 12. Michel Cazenave میشود. سررویکرد اسطورهای با گذر زمان و تغییراتی پارادایمیک رویکردهای گوناگونی را ارائه میکند تا با روح زمان و اپیستمة آن مرتبط باشد. جدول زیر بیانگر فرایند شکلگیری رویکردهای اسطورهشناسی با توجه به تغییرات پارادایمهاست: یکی از مهمترین موضوعات مرتبط به رویکردهای تحقیقی چگونگی انتخاب آنهاست. به بیان دیگر، یک رویکرد تحقیقی بر چه اساسی باید گزینش شود و یا اینکه چه مراحلی در گزینش یک رویکرد نقش تعیینکنندهای دارند.

با توجه به اینکه سررویکردهای متعدد و رویکردهای فراوانی وجود دارد این پرسش مطرح میشود که با چه شاخص و مالکی میتوان بهترین گزینش را برای مطالعة رویکرد بهکار بست؟ پارادایم رویکرد پیشاساختارگرایی قرن بیستم ساختارگرایی قرن بیستم تا دهة 70 پساساختارگرایی +دهة70 اسطورهشناسی تمثیلی (نیمة)1 فیلولوژیک (نیمة)2 کارکردگرایانه (نیمة)1 تکاسطورهای (دهة)50 اسطوره -گونهشناسی (دهة)60 اسطورهسنجی (دهة)70 اسطورهکاوی (دهة)۸0 بوطیقای اسطورهای (دهة)۹0 چنانکه مالحظه شد از بین دو تالقی پارادایم و عامل پارادایم و سررویکرد رویکرد این رویکردهای میانی و زیررویکردها هستند که به نفع گفتمانهای حاکم تغییر میکنند و امکان بقای خود را فراهم میآورند.

سررویکردی که نتواند خود را با پارادایم مسلط و گفتمان آن همراه کند محکوم به حاشیهنشینی و یا حتی انقراض خواهد بود. برخی از سررویکردهایی که روزی حاکمیت داشتند با تغییر پارادایمها فع ً ال به حاشیه رانده شده اند و برخی دیگر نیز از بین رفتهاند. نقد گیاهی که در قرن نوزدهم به دنبال کشفیات داروین به یکی از رویکردهای نقد فعال تبدیل شده بود، امروزه اثری از آن نیست. نقد تاریخیگرایی ناب و سخت جای خود را به نقد تاریخیگرایی نو داده است که با هم در برخی مسائل اختالفات بنیادین دارند. برای مثال در اینجا از نقد و سررویکرد اسطورهای استفاده چنانکه مالحظه میشود در قرن نوزدهم دو رویکرد تمثیلی به ابتکار فردریش کروزه مطرح شد که با میانپارادایم ایدهآلیسم به خصوص ایدهآلیسم آلمانی پیوند میخورد و تعریفی خاص از اسطوره و نماد ارائه میدهد.

این پارادایم بیتوجه به تاریخ هم نیست اما برداشتی نسبتاً شاعرانه از تاریخ دارد که در کتاب ساالمبو فلوبر که از کروزه متأثر شده، تجلی یافته است. سپس با تغییر پارادایم به خصوص در انگلستان و تسلط پارادایم علمگرایی به ویژه تجربهگرایی، ماکس مولر نظریه و روش تازهای را با فیلولوژی مطرح میکند. اما قرن بیستم به دو پارادایم ساختارگرایی و پساساختارگرایی قابل تقسیم است. در دورة ساختارگرایی نخست کارکردگرایی ژرژ دومزیل را داریم که به سهگانههایش معروف است. سپس در همین دوره تکاسطورة جوزف کمبل و اسطوره -گونهشناسی نورتروپ فرای و اسطورهسنجی 22دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 ژیلبر دوران را شاهد هستیم.

با پایان دورة ساختارگرایی و شروع پساساختارگرایی رویکردهای تازهای از سررویکرد اسطورهشناسی برگرفته شد که مهمترین آنها اسطورهکاوی و بوطیقای اسطورهای هستند. چنانکه پیشتر نیز یادآوری شد رابطة میان سررویکردها و پارادایمها همواره یکسان نیست. به عبارت دیگر همواره سررویکردها با پارادایمها همراهی نمیکنند. گاهی این عدم همراهی به دلیل ضعف سررویکردها برای تطبیق دادن خود با تحول زمان است و گاهی نیز سررویکردها قدرتمندانه مقاومت میکنند. برای مثال سررویکرد تاریخگرایی نتوانست خود را با پارادایم پساساختارگرایی همراه کند و به همین دلیل این پارادایم کوشید تا آن را با نوتاریخیگرایی جایگزین کند.

مورد دیگر به پدیدارشناسی بازمیگردد که در دورة ساختارگرایی به دلیل تفاوتهای بنیادین به حاشیه رانده شد؛ یعنی قدرت حضور گسترده را نیافت، اما همین که ساختارگرایی افول کرد با نیروی جدیدی برای درهم کوبیدن ساختارگرایی و تصاحب میراث آن اقدام کرد. دستکم در حوزة نشانهشناسی چنین شد. نشانهشناسی مکتب پاریس که محصول ساختارگرایی محسوب میشود پس از افول ساختارگرایی برای رهایی از بنبست به پدیدارشناسی رجوع کرد و از آن بهرههای بسیاری برد. بنابراین تالقی پارادایمها و سررویکردها گاهی به یک تفاهم و گاهی نیز به یک چالش تبدیل میشود.

میان تفاهم و چالش نیز همواره درجات گوناگونی وجود دارد؛ یعنی.13برای اطالعات بیشتر به کتاب درآمدی بر اسطورهشناسی، نوشتة مؤلف این سطور و چاپ سخن مراجعه شود. گاهی سررویکردها با تغییراتی اندک میتوانند با پارادایم مسلط گفتوگو کنند و گاهی نیازمند جراحیهای عمیق هستند. در نهایت در برخی موارد به جدایی و تقابل هم کشیده میشود. قدرت و ماندگاری پارادایمها نیز یکسان نیست. در دورة معاصر هم تنوع پارادایمها در یک جامعه زیاد و موجب تشتت پارادایمیک شده است. همچنین طول عمر پارادایمها نسبت به گذشته به دلیل سرعت زیاد اتفاقات کمتر میشود.

بنابراین سررویکردها کمی ماندگارتر به نظر میرسند. برای عینیتر شدن موضوع معرفی رویکردهای نقد بیفایده نخواهد بود اگر مثالهایی آورده شود. در اینجا به دو مثال بسنده میشود: لوری آدامز به هفت رویکرد بسنده میکند که عبارتاند از.1: شکلگرایی و سبک.2، شمایلنگاری.۳، رویکردهای زمینهای.۴، زندگینامه و خودزندگینامه، .۵نشانهشناسی.۶، روانکاوی و.۷زیباییشناسی. شایان ذکر است که رویکردهای زمینهای خود از زیررویکردهایی مانند مارکسیسم و فمینیسم شکل میگیرد؛ همانطوری که نشانهشناسی از ساختارگرا تا پساساختارگرا و ساختگشا یا روانکاوی از فروید و وینی کات و یا الکان ترکیب میشود.

همانگونه که مالحظه میشود این تقسیمبندی از ویژگیهایی برخوردار است: نخست اینکه برخی از رویکردها خود چندین رویکرد خرد دارند که میتوان آنها را سررویکرد نیز نامید؛ دیگر اینکه بسیاری از سررویکردهایی که ما پیشتر از آنها یاد کردیم در اینجا دیده نمیشوند و 23دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پژوهشنامه فرهنگستان هنر 23 به سررویکردهایی مانند جامعهشناسی، اسطورهشناسی، هرمنوتیک یا پدیدارشناسی اشاره نشده است. برعکس برای رویکردهای زمینهای مانند نشانهشناسی و روانکاوی دو فصل مستقل اختصاص داده است. تری برت روش خاصی را در بررسی نقد هنر به کار برده است.

وی در فصول ششگانهاش به مسائل کالن مرتبط با نقد پرداخته است که عبارتاند از:.1دربارة نقد هنر.2، نظریه و نقد هنری.۳، توصیف هنر.۴، تفسیر هنر.۵، داوری دربارة هنر و.۶نگارش و گفتوگو دربارة هنر. وی در فصل دوم یعنی نظریه و نقد هنری به ن ُه رویکرد نقد اشاره دارد.1: مدرنیته و پسامدرنیته.2، نقد و زیباییشناسان مدرنیست.۳، نقد و زیباییشناسان پسامدرنیست.۴، نقد مارکسیستی.۵، نقد روانکاوانه.۶، نقد و زیباییشناسان فمینیست.۷، نقد و زیباییشناسان چندفرهنگیگرا.۸، پسااستعمارگروی و.۹نظریة فراهنجار. در این روش نیز از دستهبندی خاصی تبعیت میکند.

همچنین تقریباً تمایزی میان پارادایم و سررویکرد قایل نشده است زیرا از یک سو نقد و زیباییشناسی پسامدرنیست را میآورد و از سوی دیگر نقد مارکسیستی یا روانکاوانه را. نگاهی گذرا به این فهرست نشان میدهد که نویسنده متأثر از گرایشات چپ بوده است. برخی از آثار نیز صرفاً به خود نقد اشاره دارند و به رویکردهای گوناگون نقد توجهی نداشتهاند که از میان آنها میتوان به دربارة نقد از کارول یا مبانی فلسفی هنر از آن شپرد اشاره داشت. بوطیقای نقد نشان از سیالیت و پویایی دارد و نقد را نه به عنوان یک پدیدة ایستا بلکه پویا معرفی میکند.

رویکردهای نقد با دگرگونی پارادایمها دستخوش تغییرات میشوند و کانونهای تمرکز خویش را تغییر میدهند. پارادایمها یک روز شاعران را خدایگان روی زمین میپندارند و روز دیگر مرگ مؤلف را اعالم میکنند. به همین شکل نظرات گوناگون و گاه حتی متضادی در مورد متن و اثر هنری یا مخاطب و بافت حاکم دارند. در نقشة جغرافیای نقد مشخص شد که شرایط نقد تا چه حد به مناسبات پارادایمها و رویکردها بستگی دارد. در جغرافیای نقد آب و هوا با توجه به تأثیرات پارادایمها و سررویکردها دچار تحول میشود و گاهی منطقهای آباد و منطقهای دیگر بایر میشود.

هر سررویکردی که نتواند خود را با شرایط همراه کند محکوم به حاشیهنشینی یا ویرانی است. همچنین این نقشه با حضور و غیاب، فعال و منفعل بودن فرهنگها در فرایند تکوین نقدها نشان میدهد که موضوع نقد تا چه حد موضوعی فرهنگی است. فرهنگهای نقدساز فرهنگهایی با ویژگیهای خاص هستند. رویکردهای نقد در جامعهای شکل میگیرند که گفتمان حاکم به نقد در حوزة عمومی آن باور داشته باشد و امکان واقعی نقد را فراهم بیاورد. در نتیجه نقد محققانه یک ضرورت برای خلق مؤلفانة آثار ادبی -هنری به حساب میآید. همچنین نقد مناسب نتیجه 24دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 ممکن نیست مگر با شناخت کافی از انواع رویکردهای نقد و نسبتهایی که میتوانند با خلق آثار برقرار کنند.

پیکرهشناسی و بوطیقای نقد نهفقط امکان شناخت بلکه انتخاب مناسبتری را نیز فراهم میآورد. این نوشتار کوشید تا درآمدی بر چنین نقشهای از نقدها باشد. منتقدان و محققان نقد به خصوص در ایران کمتر به کلیت و پیکرة نقدها میپردازند و بیشتر به یک یا چند نقد بسنده کردهاند که بخشی از مهمترین نیازهای این حوزه را برآورده میکند. اما در کنار این نقد بخشی و تخصصی نیاز دیگری هم وجود دارد و آن نقد پیکرهای و عمومی است. نقد عمومی این امکان را فراهم میآورد تا تصویری کاملتر از حیات نقد ارائه شود. تصویری که چگونگی فرایند زاد و ولد و سپس رشد و تکامل و در پایان مرگ نقدها را به نمایش میگذارد.

به نوعی به نظریه و فلسفة نقد مرتبط میشود. پیکرهشناسی نقد میتواند به نقد مؤلفانه نیز کمک رساند. زیرا هنگامی که پازل نقدها چیده شود، قطعات گمشده یا پیدانشدة آن نیز مشخصتر میشود. 25دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398 پژوهشنامه فرهنگستان هنر 25 منابع آدامز، لوری (، )1393روششناسی هنر، ترجمة علی معصومی، نشر نظر. انتریچیا، فرانک (، )1393بعد از نقد نو، ترجمة مشیت عالیی، مینوی خرد. ایگلتون، تری (، )1386اهمیت نظریه از پولیس تا پسامدرنیسم، گروه مترجمان، چاپ اول، نشر فرهمند. برت، تری (، )1396نقد هنر؛ شناخت هنر معاصر، ترجمة کامران غبرایی.

نیکا. برسلر، چارلز (، )1389درآمدی بر نظریهها و روشهای نقد ادبی، ترجمة مصطفی عابدینی فرد، نیلوفر. پاینده، حسین (، )1388نقد ادبی و دموکراسی؛ جستارهایی در نظریه و نقد ادبی جدید، نیلوفر. حبیب، ریفی (، )1396نقد ادبی مدرن و نظریه، ترجمة سهراب طاووسی، نگاه معاصر. شیپر، آن (، )1383مبانی فلسفة هنر، ترجمة علی رامین، علمی و فرهنگی. ضیمران، محمد (، )1393مبانی فلسفی نقد و نظر در هنر، نقش جهان. فوکو، میشل (، )1397نقد چیست؟ و پرورش خود، ترجمة نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی. کارول، نوئل (، )1393دربارة نقد؛ گذری بر فلسفة نقد، ترجمة صالح طباطبایی، نشر نی.

ککلن، آن (، )1394نظریة هنر معاصر، ترجمة بهروز عوضپور، نگاه. محمدپور، احمد (، )1389روش در روش؛ دربارة ساخت معرفت در علوم انسانی، جامعهشناسان. مقدم حیدری، غالمحسین («، )1393ارزیابی استعارة تکامل داروینی در نظریة پارادایمی کوهن»، فصلنامة علمی-پژوهشی روششناسی علوم انسانی، س،20ش،81زمستان.1393 موران، برنا (، )1389نظریههای ادبیات و نقد، ترجمة ناصر داوران، نگاه. نیو، کریستوفر (، )1397درآمدی بر فلسفة ادبیات، ترجمة علیرضا حسنپور و رقیه مرادی، نقشونگار. Barthes, Roland (2002), critique et vérité, Editions de Seuil.

Bergez, Daniel et al. (1990), Introduction aux méthodes critiques pour l’analyse littéraire, Dunod. Kuhn, Thomas (1983), La structure des révolutions scientifiques, Traduction Laure Meyer, Champs, Flammarion. Willett, Gilles (1996), Paradigme, "théorie, modèle, schéma qu’est-ce donc?" In Communication et organisation, Mis en ligne le 26 mars 2012. 26دوره دوم؛ شماره 1؛ بهار 1398